ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

ریحانه عسلی

سفر ریحانه به دزفول(زادگاه مامان و بابا)

1391/7/17 2:19
345 بازدید
اشتراک گذاری

سلام فرشته زیبای زندگیم

خوشحالم از اینکه فرصتی شده تا دوباره برات بنویسم. الان تقریبا یک ماهی میشه که سفر بودیم و تازه برگشتیم خونه. میخوام برات تعریف کنم  کجاها رفتیم و چی کارا کردیم.لبخند

روزای اول سفر که از 8 شهریور شروع شد خونه عمو امین بودیم. رفته بودیم دیدن گلشید جون و زنعمو نجمه و عمو امین. این اولین باری بود که گلشید رو می دیدیم. وای که چقدر ناز بود. خوردنی و شیرین. اون موقع گلشید تقریبا 2/5 ماه سن داشت.

روز اول تو عکس العمل خاصی نسبت به اون نشون ندادی. ولی روزای بعد حسادتت گل کرد و علاوه بر اینکه نمیذاشتی من گلشید رو بغل کنم از عمو و زنعمو هم میخواستی تا اونو زمین بذارن و تو رو بغل کنن. عمو و زنعموی مهربونت هم برات این کارو میکردن و کلی نسبت به تو محبت داشتن .دستشون درد نکنه.

(بیچاره گلشید ).

ما 3 روز اونجا بودیم و حسابی زحمتشون دادیم و بعدش رفتیم دزفول خونه مامان جون.

تو فرودگاه دزفول خاله ها و دایی ها و مامان جون منتظرمون بودن. قرار شده بود که وقتی ما رو دیدن نزدیک نیان و عکس العمل تو رو ببینن. که میدونی چه اتفاقی افتاد:نیشخند

الهی فدات بشم تو اونا رو نشناختی و همینجور به اینور و اون ور نگاه میکردی ناراحت

حسابی توذوقشون خورد ، نتونستن تحمل کنن و اومدن بغلت کردن و بوسه باروووووووووون و .....

 

تو مدتی که دزفول بودیم کلی عروسی دعوت بودیم. ما هم که سال تا سال عروسی نمیریم حسابی خوشحال و شاد بودیم از رفتن به این همه عروسی.

عروسی عمو احمد و زنعمو فهیمه هم 27 شهریور بود که مبارکشون باشه و ایشالا همیشه خوشبخت و سلامت در کنار هم زندگی کنن.

یه اتفاق خوب دیگه هم که افتاد دیدن الناز جون بود. الناز رو که میشناسی دختر عمو ایمان و زنعمو اعظم. ما تا حالا الناز رو ندیده بودیم. اینقدر مشتاق و خوشحال بودیم از اینکه میخواستم الناز خانم رو ببینیم. یه دختر با نمک و شیرین و دوست داشتنی. عین مامانش بود. دوست داشتیم بخوریمش. فداش بشم من. خدا واسه مامان و باباش حفظش کنه.

تو از بودن پیش خاله ها و دایی ها سر از پا نمیشناختی و یکسره در حال بازی کردن باهاشون بودی. همش از بغل این به بغل اون. اینقدر همیشه سرگرم بازی میشدی که منو کلا فراموش میکردی، نه سراغ من میومدی نه سراغ شیر خوردن.

یه بار هم رفتیم کنار رودخونه دز برا شنا. تو هم عاشق آب بازی. وقتی تو رو تو آب گذاشتیم خیلی ذوق زده شدی و مدام میگفتی منو دوباره بذارید تو آب حرکتم بدین. خلاصه بعد از کلی شنا کردن ما از ترس اینکه سرما نخوری به زور تو رو از آب جدا کردیم و لباسات رو عوض کردیم. دست خاله اکرم هم درد نکنه که به بهونه تاب بازی تو رو از آب دور کرد و با سوار تاب کردنت حسابی گیج شدی و خوابیدیخواب

خلاصه تو اون مدتی که اونجا بودیم حسابی به هممون خوش گذشت. هم ما به اونا عادت کردیم هم اونا به ما. مخصوصا به تو که دلشون رو برده بودی.

ایشالا بازم فرصتی بشه و بازم به بهونه عروسی ها زود به زود بریم.ایشالا عروسی بعدی عروسی دایی مهدیه.

همیشه به یادمون باش نازنین دخترم. بوسماچ

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

یاس خانم
19 مهر 91 23:24
چقدر روزهای خوبی بوده خیلی جالب بوده خوش به حالت من عاشق شنا کردن توی دریاچه هستم ولی فرصتش نشده این دختر شیطون بلا هم که حسابی کیف کرده میگم سختش نبود وقتی رفتین؟